فصل نهم
صفات سلبيّه در نهجالبلاغه
صفات سلبيّه صفاتي را گويند كه اتّصاف به آنها عين احتياج و عجز و جهل و نقص و مستلزم نقص باشد كه بديهي است ذات الوهيّت از اين صفات منزّه و مبرّاست. واقعيّت سلب بعضي از اين صفات با وجود ضدّ آن از صفات ثبوتي واحد است و مثل دو لفظ از براي يك معني ميباشند، مانند صفت جهل كه از صفات سلبيّه است و تنزيه ذات از آن عين اثبات صفت علم است، يا صفت سلبي عجز كه منزّه بودن ذات از آن نيز عين اتّصاف آن به صفت قدرت است، يا تركيب كه سلب آن از ذات، عينِ بساطتِ ذات است و به عكس نيز چنين است. و دليل بر سلب اين صفات دليل بر ثبوت اضداد آنهاست، زيرا با اثبات ضد، وجود ضدّ ديگر محال است. و دليل بر وجود احدالمتضادَّين و المتناقضَين، دليل بر عدم ديگر است، چنانكه دليل بر سلب اينگونه صفات سلبي ديگر بر وجود نقيض صفت مسلوب است زيرا دليل بر نفي احدالمتناقضَين دليل بر وجود نقيض ديگر است، كه «النّقيضان لا يجتمعان و لا يرتفعان».
بعضي ديگر از صفات سلبي مثل مكان و زمان، سلبش همان مفهوم خود را بيشتر افاده نميكند، و مفاد سلبِ مكان اين است كه مسلوبٌمنه لامكان است، و مفاد سلب زمان اين است كه مسلوبٌمنه منزّه از زمان است. امّا معناي اين سلب، اثبات صفتي نيست هرچند مستلزم باشد، و هرچند اثبات بعضي از صفات ثبوتي و يا صفات سلبي مستلزم اين سلب باشد، مانند وجوب وجود و غنا و نفي تركيب و سلب احتياج كه هر يك مستلزم نفي مكان و زمان و دليل بر آن ميباشد، و از اين قسم است (لَميَلِد وَلَميولَد)1 و (لَيسَ كَمِثلِه شَيءٌ)2.
نكته قابل توجّه ديگر در اينجا اين است كه معرفت بعضي از صفات ثبوتيّه به معرفت صفات سلبيّه برگشت ميكند و بيش از آنچه از وصف سلبي درك ميشود به وصف ثبوتي پي برده نميشود. مثلا صفت جهل نفياش از ذات، دلالت بر اين ميكند كه جهل در او راه ندارد، و از صفت علم نيز بيشتر از اين درك نميشود و حقيقت علم او بر ما مجهول است. به عبارت ديگر، درك حقيقت صفات ثبوتيّه ذاتيّه چون عين ذات است، محال است و درك و فهم آنها به درك صفات سلبيّه برگشت ميكند، چون در صفت سلبي، مسلوب قابل تصوّر است مثل جسميّت و تركيب، امّا در صفات ثبوتي مانند علم و حيات و قدرت كه عين ذات ميباشند، مثل خود ذات، متعالي و منزّه از اين هستند كه به تصوّر درآيند و معرفت اين صفات به وجه حاصل ميشود نه به كُنه.
خداشناسي با شناختن اوصاف و نعوت سلبي آسانتر حاصل ميشود و به افق استعداد و فهم بشر و ساير ذويالعقول كه همه از شناخت كُنه ذات و صفات ذات عاجزند، نزديكتر است. خدا در اين روش به صفتي كه دارد و عين ذات اوست شناسانده نميشود بلكه به سلب آن صفاتي كه از آن منزّه است شناسانده ميشود. به اين طريق برخلاف صفات ثبوتي ذاتي كه حقيقت صفات شناخته نميشود، در اينجا صفتي كه حقيقتش تصوّر ميشود از ذات سلب ميگردد و ذاتي هم كه معرّفي ميشود ذات آن نيست يا آن وصف تصوّرشده را ندارد; مثلا مركّب نيست، جوهر نيست، جسم نيست، عَرَض نيست، چون هر يك از جسم و جوهر و عَرَض تصوّر ميشوند. جسم نبودن هم قابل تصوّر است و شيئي كه جسم نيست از اين حيثيّت تصوّر ميشود هرچند ذات آن شيء و اوصاف ذاتي او تصوّر نشود. مثلا اگر چيزي را كه غيرمتناهي و بيشمار است معرّفي كنيم كه ده نيست يا هزار نيست، ده نبودن و هزار نبودن آن قابل تصوّر است هرچند خود آن عدد غيرمتناهي به تصوّر درنيايد.
حاصل اين است كه درك صفات سلبي چون مسلوب قابل تصوّر است، در اين حد امكان دارد. مثلا عدم تركيب، چون تركيب تصوّر دارد، عدم تركيب نيز متصوّر است و ميتوان مسلوبٌمنه را به اين نحو نشان داد و به آن اشاره كرد كه: آنكه اين وصف متصوّر را ندارد، يا آنكه مركّب نيست. پس آن چيزي را كه سلب ميكنيم تصوّر مينماييم هرچند غيرمركّب يعني بسيط را نتوانيم تصوّر كنيم. پس اگر بگوييم آن چيزي كه بسيط است بسيط نه به حمل اوّلي ذاتي و نه به حمل شايع صناعي، تصوّر نميشود مگر به معني لاتركيبي و غيرمركّب بودن، امّا آن چيزي كه مركّب نيست مركّب به حمل اوّلي ذاتي و به حمل شايع صناعي هر دو قابل تصوّر است و لاتركيبي و مركّب نبودن نيز به هر دو حمل متصوّر ميشود.
مثال ديگر: حدوث يكي از صفات سلبيّه ميباشد كه خدا از آن منزّهاست، و حادث آن چيزي است كه ابتدا دارد و مسبوق به عدم و به غير است و علّت دارد. اين معني متصوّر است ولي حقيقت صفت قِدَم به معني هميشه بودن و ازلي بودن و مسبوق به عدم نبودن و علّت نداشتن، مثل حقيقت ذات قديم در تصوّر نميآيد و تصوّر ضدّ آنكه حدوث است دليل بر امكان تصوّر آن نيست، زيرا متصوّر بودن احدالضّدّين دليل بر متصوّر شدن ضدّ ديگر نميباشد، امّا اگر همين صفت ثبوتي را به نحو سلبي تعريف كنيم و بگوييم «الّذي لا ابتداء له، و لا علّة له، و لا اوّل له، و لا عدم سابق عليه» باز قابل تصوّر ميشود و هم ابتدا، هم علّت، هم عدم سابق بر وجود و هم اوّل داشتن قابل تصوّر است و هم آن چيزي كه اين اوصاف را ندارد يعني «ما ليس له هذه الاوصاف و ما هو منزّه عن هذه». و چيزي كه ابتدا ندارد و علّت ندارد، قابل تصوّر است، يعني به حيثيّت نداشتن اين صفات تصوّر ميشود هرچند حقيقت ذات او و صفات ذاتي او از تصوّر و تعقّل خارج و منزّه باشد.
در نهجالبلاغه همانطور كه امام(عليه السلام) اوصاف ثبوتي حق را مكرّر يادآورشده و ـ چنانكه در مبحث شرح صفات خواهيم گفت ـ صفات ثبوتي را شرح و تفسير و معني فرموده است، اوصاف سلبي را نيز بسيار متعرّض شده و بسا كه اوصاف ثبوتي را هم با اوصاف سلبي اثبات كردهاست. چون غالباً در اوصاف ثبوتي الفاظي كه به كار برده ميشود حاكي از مفاهيمي است كه بين خالق و مخلوق مشترك است، يا به اشتراك لفظي يا معنوي، و چون مصاديقي كه بشر از اين معني ميشناسد يا استعمالاتي كه اين لفظ مشترك لفظي بيشتر دارد همين معاني و مصاديق عالم امكان است، لذا اذهان بسيار و بلكه غالب، خواهناخواه حتّي نظير همان مصاديق را منتها به نحو گستردهتري توهّم مينمايد و حتّي چه بسا كه آن اوصاف را غير ذات پندارد، يا بعضي از لوازم ديگر صفات ممكن را توهّم نمايد كه به هر حال آنچه را توهّم كند، صفت ذاتي باريتعالي آنچنان نخواهد بود و منزّه از آن چيزي است كه او توهّم ميكند.
امّا در اوصاف سلبي اين توهّم نيست يا كمتر است و مسلوب همان چيزي است كه مصاديق آن در پيش چشم انسان حاضر يا در ذهنش متصوّر است. لذا در نهجالبلاغه ميبينيم اوصاف ثبوتي ذاتي و بلكه فعلي را هم به اسلوب بيان كرده است.
اينك به بررسي اوّلين خطبه نهجالبلاغه ميپردازيم تا اين حقيقت را در آن مشاهده كنيم و ببينيم امام(عليه السلام) چگونه مردم را با معارف الهي و الهيّات آشنا فرموده است.
نخستين توصيفي كه از خداوند در اين خطبه آورده شده اين جمله است:
الَّذي لا يَبلُغُ مِدحَتَهُ القائِلونَ.
خدايي كه تمام گويندگان به مدحت او نميرسند.3
و جمله دوم اين است:
وَ لا يُحصي نَعماءَهُ العادّونَ.
و نعمتهاي او را شمارندگان شمارش و احصا نميكنند.
جمله سوم اين است:
وَ لا يُؤَدّي حَقَّهُ المُجتَهِدونَ.
و حقّ او (حقّ عبادت و اطاعت و شكر نعمت او) را مجتهدان و كوشندگان ادانميكنند.
اين جملهها كه تقديس و تنزيه حق است از اينكه گويندگان به مدحت او برسند يا شمارندگان، نعمتهايش را احصا كنند يا كوشندگان، حقّ پرستش و اطاعت و شكرش را ادا نمايند، قابل تصوّر است، چون گويندگان و ستايش و مدايحشان، و شمارندگان و شمارششان، و كوشندگان و سعيشان متناهي هستند، لذا عجز و ناتواني آنها متصوّر ميشود. امّا اينكه فوق مدح و ستايش است يا كمالات و اوصاف جميلهاش نامتناهي است يا نعمتهايش بيمنتهاست4 يا حقوق او بيشمار است، اينها همه الفاظي هستند كه اگرچه دلالت بر صفات جلاليّه و جماليّه و كماليّه الهي دارند ولي تصوّر آنها از عهده فكر بشر خارج است چون گنجايش نامتناهي در متناهي محال است.
جمله چهارم اين است:
الَّذي لا يُدرِكُهُ بُعدُ الهِمَمِ.
انديشههاي دوربين كُنه و حقيقت ذات او را درك نميكنند.
جمله پنجم اين است:
وَ لا يَنالُهُ غَوصُ الفِطَنِ.
و هوشهاي غوّاص (يا غوّاصي هوشها) او را درنيابند.
اين دو جمله نيز كه مبيّن قدس ذات ربوبي و عجز هر انديشمند و متفكّر از درك معرفت حقيقت ذات است، از اين جهت كه عجز و قصور انديشهها و غوّاصي هوشها را از درك معرفت حقيقت ذات روشنميكند يعني نرسيدن آنها را به مرتبه معرفت ذات ميرسانَد، قابلدرك است.
در جمله «الَّذي لَيسَ لِصِفَتِه حَدٌّ مَحدودٌ وَلا نَعتٌ مَوجودٌ» نيز همين عنايت هست كه حدّ محدود و نعت موجود و سلب آن هر دو متصوّر است و حضرت ربوبيّت از اين نقص هم مثل ساير نقايص منزّه است، و بديهي است كه اين معني مستلزم تصوّر حقيقت صفت و موصوف به صفت سلبي نيست بلكه معناي متصوّر صفت محدود و سلب آن است; يعني شيئي كه صفتش حدّ محدود ندارد، از حيثيّت عدم اين صفت در حريم ذات تصوّر ميشود. به عبارت صحيحتر، صفتي كه از او سلب ميشود متصوّر ميگردد ولي خود شيء و مصداق «الَّذي لَيسَ لِصِفَتِه حَدٌّ مَحدودٌ» و شيء و صفت نامحدود و شيئي كه صفت موجود يعني صفت زايد بر ذات و غير از ذات ندارد، تصوّرش محال است.
در سه جمله بعد نيز به برخي از صفات ثبوتيّه فعليّه اشاره فرموده است، و پس از آن هم كلمات دقيق و عميقي فرموده است درباره صفات سلبيّه و نفي صفات كه كمال توحيد اين است كه ذات الوهيّت را از صفات زايد بر ذات منزّه بداند زيرا اثبات صفات زايد بر ذات، موجب اثبات قرين و دوگانگي و متعدّد قرار دادن و تجزيه و جهل است. سپس بعضي از اوصاف و بعضي از صفات ثبوتيّه را ذكر فرموده است مثل «كائن» و «فاعل» و «بصير»، امّا اين صفات را نيز با قيود سلبي تعريف فرموده است مانند «كائِنٌ لا عَن حَدَث» و «مَوجودٌ لا عَن عَدَم» و «مَعَ كُلِّ شَيء لا بِمُقارَنَة» و «غَيرُ كُلِّ شَيء لا بِمُزايَلَة» و «فاعِلٌ لا بِمَعنَي الحَرَكاتِ وَالآلَةِ» و «بَصيرٌ إِذ لامَنظورَ إِلَيهِ مِن خَلقِه» و «مُتَوَحِّدٌ إِذ لا سَكَنَ يَستَأنِسُ بِه وَلا يَستَوحِشُ لِفَقدِه».
علاوه بر اينها به مسأله تفسير نفي صفات نيز عنايت داشته است كه به معني نفي صفت مثل سميعيّت يا بصيريّت يا عالميّت بهطور اطلاق نيست بلكه به معني اثبات سميعيّت مطلقه و بصيريّت مطلقه و عالميّت مطلقه بدون قيد و شرط و آلت و وسيله و به معني نفي سميعيّت و بصيريّت و عالميّتي است كه در ممكنات تصوّر ميشود.
اين نكته هم ناگفته نمانَد كه صفات سلبيّه بر دو قسم است: صفاتي كه ذات از اتّصاف به آنها منزّه و مبرّاست و از آن تعبير به صفات سلبيّه ذاتيّه ميكنيم كه اگر بهفرض محال، ذات به آن اتّصاف مييافت، صفت ذاتي محسوب ميشد; و صفاتي كه خداوند متعال از فعل آنها منزّه است و از او صادر نميشود، مثل ظلم و كار لغو و عبث. در قرآن مجيد در آيات متعدّد به سلب اين هر دو قسم تصريح شده است ضمن اينكه تسبيح هم در آيات كثيره مثل (يُسَبِّحُ لِلّهِ ما فِي السَّمواتِ وَما فِي الأَرضِ)5 و (إِن مِن شَيء إِلاّ يُسَبِّحُ بِحَمدِه)6 و (كُلٌّ قَد عَلِمَ صَلاتَهُ وَتَسبيحَهُ)7 و «سُبحانَ اللّهِ» بر تنزيه خداوند متعال از صفات نقص و سلبي دلالت دارد.
امّا در نهجالبلاغه آنچه راجع به صفات سلبي و نعوت خدا در ضمن جملههاي سلبي و نفيي آمده، بسيار است. از جمله در خطبه 64 ميفرمايد:
الحَمدُ لِلّهِ الَّذي لَم تَسبِق لَهُ حالٌ حالا.
سپاس مختصّ خدايي است كه هيچ صفتي از صفات او بر صفت ديگرش سبقت و پيشي نگرفته است.
يعني همه صفات كماليّه ذاتيّه او با هم و بالفعل و بدون تقدّم و تأخّر وجود دارند، زيرا اگر غير از اين باشند، نفي ذاتي بودن صفت يا نفي اصل ذات لازم ميآيد كه هر دو محال است.
و در ادامه همين خطبه ميفرمايد:
لَم يَخلُق ما خَلَقَهُ لِتَشديدِ سُلطان، وَلا تَخَوُّف مِن عَواقِبِ زَمان، وَلاَ استِعانَة عَلي نِدّ مُثاوِر، وَلا شَريك مُكاثِر وَلا ضِدّ مُنافِر وَلكِن خَلائِقُ مَربوبونَ، وَعِبادٌ داخِرونَ. لَم يَحلُل فِي الأَشياءِ فَيُقالَ هُوَ فيها كائِنٌ، وَلَم يَنأَ عَنها فَيُقالَ هُوَ مِنها بائِنٌ. لَم يَؤُدهُ خَلقُ مَاابتَدَأَ، وَلا تَدبيرُ ما ذَرَأَ. وَلا وَقَفَ بِه عَجزٌ عَمّا خَلَقَ، وَلاوَلَجَت عَلَيهِ شُبهَةٌ فيما قَضي وَقَدَّرَ.
آنچه را آفريد نه براي تقويت و تشديد سلطنت بود، و نه بيم از پيشامد و عواقب روزگار، و نه براي ياري خواستن در دفع دشمني كه جنگ و شورش كند، و نه شريكي كه به كثرت نازد، و نه بر ضدّي كه منافر باشد بلكه همه خلايقي هستند پرورده ]كرَم و جود [او، و بندگاني هستند ذليل و خوار ]دربرابر عزّت و قدرت و حكم[ او. در چيزها حلول نكرده تا گفته شود در آنهاست، و از آنها دور و جدا نگشته تا گفته شود از آنها دور و جداست. آفرينش موجودات در آغاز ناتوانش نساخته است، و از تدبير آنچه پديدآورده باز نمانده است، و نه در آفرينش ناتوان شده است تا از آن باز مانَد، و نه در آنچه حكم كرده و تقدير نموده است شبههاي بر او وارد ميشود (زيرا او عالِم مطلق است و علمش به همه چيز احاطه دارد).
در خطبه 84 ميفرمايد:
لا تَقَعُ الأَوهامُ لَهُ عَلي صِفَة، وَلا تُعقَدُ القُلوبُ مِنهُ عَلي كَيفِيَّة، وَلاتَنالُهُ التَّجزِئَةُ وَالتَّبعيضُ، وَلا تُحيطُ بِهِ الأَبصارُ وَالقُلوبُ.
نميرسند (مطّلع نميگردند) وهمها از براي او بر صفتي، و بسته نميشوند دلها بر كيفيّتي از او (به چگونگي و كيفيّتي از او آگاه نميگردند، چون از صفات زايد بر ذات منزّه است)، و نميرسند به او تجزيه و تبعيض (يعني منزّه از آنهاست، چون او متّصف به وحدت است و تجزيه و تبعيض با وحدت منافات دارند)، و احاطه نميكنند به او چشمها ]به ديدار ظاهري[ و دلها ]به درك كُنه ذات و حقيقت صفاتاو[.
در خطبه 91 ميفرمايد:
وَ الرّادِعُ أَناسِيَّ الأَبصارِ عَن أَن تَنالَهُ أَو تُدرِكَهُ. مَا اختَلَفَ عَليهِ دَهرٌ فَيَختَلِفَ مِنهُ الحالُ، وَلا كانَ في مَكان فَيَجوزَ عَلَيهِ الاِنتِقالُ.
]او[ مانع است از اينكه مردمك ديدهها به او برسند يا او را درك نمايند. بر او نميگذرد روزگار تا حال او دگرگون شود، و نه در مكاني بوده است تا انتقال از مكاني به مكان ديگر بر او جايز باشد.
در خطبه 152 ميفرمايد:
لا تَستَلِمُهُ المَشاعِرُ، وَلا تَحجُبُهُ السَّواتِرُ.
حواس به كُنه و حقيقت او پي نبرَند، و پردهها او را نپوشانند.
در خطبه 162 ميفرمايد:
لا تُقَدِّرُهُ الأَوهامُ بِالحُدودِ وَالحَرَكاتِ، وَلا بِالجَوارِحِ وَالأَدَواتِ. لا يُقالُ لَهُ مَتي، وَلا يُضرَبُ لَهُ أَمَدٌ بِحَتّي. الظّاهِرُ لا يُقالُ مِمّا، وَالباطِنُ لا يُقالُ فيما. لا شَبَحٌ فَيَتَقَضّي، وَلا مَحجوبٌ فَيُحوي. لَميَقرُب مِنَ الأَشياءِ بِالتِصاق، وَلَم يَبعُد عَنها بِافتِراق.
اندازه نميگيرند او را اوهام به حدود و حركتها، و نه به عضوها و آلتها (زيرا محدوديّت و حركت و عضو داشتن از صفات ممكن و موجود محدود و اجسام است و خدا از حدّ و حركت و عضو منزّه است). گفته نميشود كه «از كي» و «چه وقت» است (زيرا از اينكه زمان بر او احاله يابد منزّه است)، و براي او مدّتي به «حتّي» و «تا» آورده نميشود (زيرا اين مدّت آوردن مفيد نقصان و انتهاست و خدا كامل بالذّات و بينهايت و بيپايان است). ظاهر و آشكاري است كه گفته نميشود از چه ظاهر شده، و باطن و پنهاني است كه گفته نميشود در چه پنهان است (زيرا او منزّه از مادّه و مكان و لوازم امكان و ظهور از شيءِ ديگر است بلكه او ظاهر بالذّات و مظهر تمام اشياء، و باطن بالذّات و آگاه از باطن همه اشياء است). نه جسم و پيكر است كه فاني و متقضا گردد و به نهايت آن رسيده شود، و نه محجوب و مستور است كه چيزي حاوي آن باشد. نه چندان به اشياء نزديك است كه به آنها چسبيده باشد، و نهچندان دور است كه از آنها جدا شود (يعني افتراق و جدايي او از آنها به تنزّه او از نقايص و صفات امكاني آنهاست، امّا اين افتراق، موجب دوري و عدماحاطه علمي او به آنها نيست.)
در خطبه 177 ميفرمايد:
لا يَشغَلُهُ شَأنٌ عَن شَأن، وَلا يُغَيِّرُهُ زَمانٌ، وَلا يَحويهِ مَكانٌ، وَلايَصِفُهُ لِسانٌ. لا يَعزُبُ عَنهُ عَدَدُ قَطرِ الماءِ، وَلا نُجومِ السَّماءِ، وَلاسَوافِي الرّيحِ فِي الهَواءِ، وَلا دَبيبُ النَّملِ عَلَي الصَّفا، وَلامَقيلُ الذَّرِّ فِي اللَّيلَةِ الظَّلماءِ.
مشغول نميسازد او را امري و كاري از كار ديگر، و نه تغيير ميدهد او را زماني، و نه حاوي ميشود او را مكاني، و نه زباني ميتواند او را وصف كند. از او مخفي نميمانَد عدد قطرههاي آب، و نه عدد ستارگان آسمان، و نهبادهاي سخت وزنده، و نه جنبش مور بر سنگ، و نهخوابگاه مورچه در شبتاريك.
در خطبه 178 ميفرمايد:
لا تُدرِكُهُ العُيونُ بِمُشاهِدَةِ العِيانِ.
درك نميكنند او را چشمها به مشاهده عيان و آشكار.
در خطبه 181 ميفرمايد:
لَم يولَد سُبحانَهُ فَيَكونَ فِي العِزِّ مُشارَكاً، وَلَم يَلِد فَيَكونَ مورِثاً هالِكاً. وَلَميَتَقَدَّمهُ وَقتٌ وَلازَمانٌ، وَلَميَتَعاوَرهُ زِيادَةٌ وَلانُقصانٌ.
خداي سبحان متولّد نشده است تا در عزّت شريكي داشته باشد ]و مستقل نباشد[، و نزاييده است تا پس از مرگ ميراثي گذارد. هيچ وقت و زماني بر او مقدّم نشده است، و هيچ زياده و نقصاني به نوبت و تناوب در او راه نيافته است ]كه عين كمال و تمام كمال است[.
و در ادامه همين خطبه ميفرمايد:
لا يُدرَكُ بِوَهم، وَلا يُقَدَّرُ بِفَهم. وَلا يَشغَلُهُ سائِلٌ، وَلا يَنقُصُهُ نائِلٌ، وَلا يَنظُرُ بِعَين، وَلا يُحَدُّ بِأَين، وَلا يوصَفُ بِالأَزواجِ، وَلايَخلُقُ بِعِلاج، وَلا يُدرَكُ بِالحَواسِّ، وَلا يُقاسُ بِالنّاسِ.
]او[ به هيچ وهمي درك نشود، و به هيچ فهمي اندازهگيري نشود. هيچ خواهندهاي او را از خواهنده ديگر بازنميدارد، و هيچ بخشش و عطايي او را ناقص نميسازد. به چشم نظر نميكند، و به مكان محدود نميشود، و به جفتها و همسرها موصوف نميگردد، و به وسايل و اسباب نميآفريند، و به حواس درك نميشود، و با مردم مقايسه نميگردد.
در خطبه 186 ميفرمايد:
فَما قَطَعَكُم عَنهُ حِجابٌ، وَلا أُغلِقَ عَنكُم دونَهُ بابٌ.
قطعاً ميان شما و او هيچ پردهاي نيست، و بين او و شما هيچ دري بسته نشدهاست.
و در ادامه همين خطبه ميفرمايد:
لا يَثلِمُهُ العَطاءُ، وَلا يَنقُصُهُ الحِباءُ، وَلا يَستَنفِدُهُ سائِلٌ، وَلايَستَقصيهِ نائِلٌ. وَلا يَلويهِ شَخصٌ عَن شَخص، وَلا يُلهيهِ صَوتٌ عَن صَوت، وَلا تَحجُزُهُ هِبَةٌ عَن سَلب، وَلا يَشغَلُهُ غَضَبٌ عَن رَحمَة، وَلا تُوَلِّهُهُ رَحمَةٌ عَن عِقاب، وَلا يُجِنُّهُ البُطونُ عَنِ الظُّهورِ، وَلا يَقطَعُهُ الظُّهورُ عَنِ البُطونِ.
هيچ عطايي به او صدمه نميزند، و هيچ كرمي از او نميكاهد، و هيچ خواهندهاي او را تمام نميكند، و هيچ بخششي او را به پايان نميرساند (يعني خزاين كرَم و عطاي او با بخشش كم نميشود و هرچه از او بخواهند، خواستهها و سؤالات كمتر از آن است كه در دارايي او اثر بگذارد). پيچيده و مشغول نميسازد او را شخصي از شخص ديگر، و بازنميدارد او را صدايي از صداي ديگر، و مانع نميشود او را بخششي از سلب و بازگرفتن (كه در عين منع، عطا ميكند و در عين محرومساختن، بخشش دارد)، و مشغول نميسازد خشم گرفتن او را از رحمت، و باز نميدارد رحمت او را از عِقاب،
و پنهان نميدارد پنهان بودن او را از ظهور، و قطع نميكند ظهور و آشكاربودن او را از بطون (در عين خفا، در كمال ظهور است و در عين ظهور، در كمال خفا).
و نيز در اين خطبه است:
دانَ وَلَم يُدَن. لَم يَذرَإِ الخَلقَ بِاحتيال، وَلاَ استَعانَ بِهِم لِكَلال.
جزا ميدهد و جزا داده نميشود. موجودات را به وسيله حيله و مكر خلقنفرمود، و به جهت ضعف و خستگي از ايشان كمك و استعانت نخواست (يعني كمك جستن براي برطرف كردن ضعف است كه خدا از آن منزّه است. پس، از استعانت به غير نيز منزّه است).
در خطبه 204 ميفرمايد:
الَّذي لا تَغشاهُ الظُّلَمُ، وَلا يَستَضيءُ بِالأَنوارِ. وَلا يَرهَقُهُ لَيلٌ، وَلايَجري عَلَيهِ نَهارٌ. لَيسَ إِدراكُهُ بِالأَبصارِ، وَلا عِلمُهُ بِالإِخبارِ.
پروردگار آنچنان است كه تاريكيها او را فرانميگيرد، و از نورها طلب روشني نميكند (چون او نور بالذّات و ظاهر بالذّات و ظاهركننده هر چيز است و ظهور نور همه چيز از او و بهاوست). شب او را درنمييابد، و روز بر او جاري نميشود. دريافت او ]اشياء را[ به وسيله ديدهها نيست، و دانايي و آگاهي او به سبب خبرها نميباشد.
در خطبه 227 ميفرمايد:
الحَمدُ لِلّهِ الَّذي لا تُدرِكُهُ الشَّواهِدُ، وَلا تَحويهِ المَشاهِدُ، وَلاتَراهُ النَّواظِرُ، وَلا تَحجُبُهُ السَّواتِرُ.
حمد مختصّ خدايي است كه حواس او را درك نميكنند، و مجالس و محاضر او را در بر نميگيرند، و چشمها او را نميبينند، و پردهها او را نميپوشانند.
و در ادامه همين خطبه ميفرمايد:
وَ ارتَفَعَ عَن ظُلمِ عِبادِه.
رفيعتر و برتر است از ظلم به بندگانش.
در خطبه 228 ميفرمايد:
لا يُشمَلُ بِحَدّ، وَلا يُحسَبُ بِعَدّ.
احدي شامل او نميشود (زيرا حد از صفات اجسام و جواهر و اَعراض است)، و به شماره درنيايد.
و در ادامه همين خطبه ميفرمايد:
لا يَجري عَلَيهِ السُّكونُ وَالحَرَكَةُ.
بر او سكون و حركت جاري نميگردد (زيرا سكون و حركت از صفات اجسام و جواهر و اَعراض است).
و پس از اين جمله فرموده است:
وَ كَيفَ يَجري عَلَيهِ ما هُوَ أَجراهُ، وَيَعودُ فيهِ ما هُوَ أَبداهُ، وَيَحدُثُ فيهِ ما هُوَ أَحدَثَهُ؟
چگونه جاري ميشود بر او چيزي كه خود آن را جاري كرده است، و بازميگردد به او چيزي كه خود آن را ابداع نموده است، و حادث ميشود در او چيزي كه خود آن را احداث كرده است؟
و سپس فرموده است:
الَّذي لا يَحولُ، وَلا يَزولُ، وَلا يَجوزُ عَلَيهِ الأُفولُ. لَم يَلِد فَيَكونَ مَولوداً، وَلَم يُولَد فَيَصيرَ مَحدوداً. جَلَّ عَنِ اتِّخاذِ الأَبناءِ، وَطَهُرَ عَن مُلامَسَةِ النِّساءِ. لا تَنالُهُ الأَوهامُ فَتُقَدِّرَهُ، وَلا تَتَوَهَّمُهُ الفِطَنُ فَتُصَوِّرَهُ، وَلا تُدرِكُهُ الحَواسُّ فَتَحُسَّهُ، وَلا تَلمِسُهُ الأَيدي فَتَمَسَّهُ. وَلايَتَغَيَّرُ بِحال، وَلا يَتَبَدَّلُ فِي الأَحوالِ. وَلا تُبليهِ اللَّيالي وَالأَيّامُ، وَلا يُغَيِّرُهُ الضِّياءُ وَالظَّلامُ. وَلا يوصَفُ بِشَيء مِنَ الأَجزاءِ، وَلا بِالجَوارِحِ وَالأَعضاءِ، وَلا بِعَرَض مِنَ الأَعراضِ، وَلابِالغَيرِيَّةِ وَالأَبعاضِ. وَلا يُقالُ لَهُ حَدٌّ وَلا نِهايَةٌ، وَلاَ انقِطاعٌ وَلاغايَةٌ. وَلا أَنَّ الأَشياءَ تَحويهِ فَتُقِلَّهُ أَو تُهويهِ، أَو أَنَّ شَيئاً يَحمِلُهُ فَيُميلَهُ أَو يَعدِلَهُ. وَلَيسَ فِي الأَشياءِ بِوالِج، وَلا عَنها بِخارِج. يُخبِرُ لا بِلِسان وَلَهَوات، وَيَسمَعُ لا بِخُروق وَأَدَوات. يَقولُ وَلا يَلفِظُ، وَيَحفَظُ وَلا يَتَحَفَّظُ، و يُريدُ وَلا يُضمِرُ.
اوست آنكه نه دستخوش احوال ميشود، و نه زوال بر او عارض ميگردد، و نه افول و غروب بر او امكان دارد. نه زاييده است تا مولود از چيز ديگر باشد (يعني بهحسب اغلب، يا مراد اين است كه: تا ممكن باشد ولادت او از چيز ديگر)، و نه زاييده شده است تا محدود گردد. بزرگ است از گرفتن فرزندان، و پاك است از ملازمت و معاشرت زنان. وهمها به او دسترسي ندارند تا اندازهگيريش كنند، و زيركيها و هوشهاي كامل او را به وهم درنميآورند تا بتوانند تصوّرش كنند، و درك نميكنند او را حواس تا اينكه احساسش كنند، و لمس نميكنند او را دستها تا با او تماس يابند. به هيچ حالي تغيير نمييابد، و در احوال متبدّل نميگردد (زيرا از تبدّل و تغيير منزّه است). شبها و روزها او را كهنه نميسازند، و روشني و تاريكي او را تغيير نميدهند. به داشتن هيچگونه جزئي از اجزاء وصف نميشود، و نه به جوارح و اعضا، و نه به عَرَضي از اَعراض، و نه به غيريّت و ابعاض. گفته نميشود براي او حدّ و نهايتي (يعني اين گفتار جايز نيست و تعيين حدّ و نهايت براي او و متناهي بودن و محدود نمودن او محال است)، و نه براي بقاي او انقطاع و پاياني. نه چيزي حاوي اوست تا حملش نمايد يا بيفكندش، يا اينكه چيزي او را حمل نمايد كه به سويي ميلش دهد يا راست نگهش دارد. در چيزي حلولكننده نيست، و از چيزي خارج نميباشد. خبر ميدهد نه بهواسطه زبان و پارهگوشتها، و ميشنود نه بهواسطه سوراخهاي گوش و وسايل شنيدن. ميگويد امّا لفظ را با اعتماد بر مخارج احداث نميكند، و حفظ ميكند ]اشياء را[ و خود تحفّظ نميكند و از چيزي احتراز نميجويد (يا شايد مقصود اين است كه همه چيز را حافظ است و علمش به آنها احاطه دارد بيآنكه به حفظشان درآورده باشد و يا در حفظ آنها به آلات و وسايل و زحمت حفظ نياز داشته باشد)، و اراده ميكند و چيزي را در ضمير پنهان نميسازد.
و نيز در همين خطبه است:
وَلَم يَستَعِن عَلي خَلقِها بِأَحَد مِن خَلقِه.
و در آفرينش آفريدگان از احدي از خلق خود استعانت نجسته است.
لا يُعجِزُهُ شَيءٌ مِنها طَلَبَهُ، وَلا يَمتَنِعُ عَلَيهِ فَيَغلِبَهُ، وَلا يَفوتُهُ السَّريعُ مِنها فَيَسبِقَهُ، وَلا يَحتاجُ إِلي ذي مال فَيَرزُقَهُ.
چيزي از آنها را كه طلب كند او را عاجز نميسازد، و نميتواند نافرماني كند تا بر او چيره شود، و شتابندهاي از آنها از او فوت نميشود و خلاص نميگردد تا بر او پيشي گيرد (يعني گريز و خلاصي از حكم او فرع امكان پيشي گرفتن بر اوست و پيشي گرفتن بر او مستلزم عجز و نقص اوست كه از آن منزّه است)، و نيازمند به صاحب مالي نيست تا او را روزي دهد.
وَلا كُفءَ لَهُ فَيُكافِئَهُ، وَلا نَظيرَ لَهُ فَيُساوِيَهُ.
او را كفو و همرديفي نيست تا با او همانند گردد، و نظيري ندارد تا برابر او شود.
لَم يَتَكاءَدهُ صُنعُ شَيء مِنها إِذ صَنَعَهُ، وَلَم يَؤُدهُ مِنها خَلقُ ما بَرَأَهُ وَخَلَقَهُ. وَلَم يُكَوِّنها لَتَشديدِ سُلطان، وَلا لِخَوف مِن زَوال وَنُقصان، وَلا لِلاِستِعانَةِ بِها عَلي نِدّ مُكاثِر، وَلا لِلاِحتِرازِ بِها مِن ضِدّ مُثاوِر، وَلا لِلاِزدِيادِ بِها في مُلكِه، وَلا لِمُكاثَرَةِ شَريك في شِركِه، وَلا لِوَحشَة كانَت مِنهُ فَأَرادَ أَن يَستَأنِسَ إِلَيها.
صنعت و ايجاد چيزي از مخلوقات و مصنوعاتش هنگامي كه آن را آفريد او را به زحمت نينداخته است، و در آفرينش آنچه آفريده خستگي برايش پديد نيامده است. نيافريد آنچه را آفريد براي آنكه سلطنت و تسلّط خود را شدّتدهد، و نه براي ترس از زوال و نقصان، و نه در مقام ياري جستن از آنها دربرابر دشمني كه در صدد غلبه بر او برآمده باشد، و نه براي احتراز از ضدّي كه در مقام شورش و جنگ باشد، و نه براي آنكه در مُلكش چيزي را زياد كند، و نه براي اينكه به شريك خود به كثرت مفاخرت نمايد، و نه براي رفع وحشت و تنهايي كه خواسته باشد با مخلوقات خود انس گيرد (زيرا او از همه اينها منزّه است و در او هيچگونه نقصان و حاجت و نيازي نيست).
در حكمت 75 ميفرمايد:
لَم يُعصَ مَغلوباً، وَلَم يُطَع مُكرِهاً، وَلَم يُرسِلِ الأَنبِياءَ لَعِباً، وَلَميُنزِلِ الكُتُبَ لِلعِبادِ عَبَثاً، وَلا خَلَقَ السَّمواتِ وَالأَرضَ وَمابَينَهُما باطِلا. «ذلِكَ ظَنُّ الَّذين كَفَروا فَوَيلٌ لِلَّذينَ كَفَروا
مِنَ النّارِ»8.
نافرماني و معصيت نشده است از آن جهت كه مغلوب باشد ]و نافرمان بر او چيره شده باشد[، و اطاعت نشده است از آن جهت كه اكراه و اجباركننده باشد (بلكه اطاعتكنندگان به اختيار خود او را اطاعت ميكنند)، و پيامبران را بهبازي و بيهوده نفرستاده، و كتابهاي آسماني را براي بندگان به عبث نازل نكرده، و آسمانها و زمين و آنچه را در بين آنهاست به باطل نيافريده. «اين گمان كساني است كه كافرشدند. پس واي بر كفرورزان از آتش ]دوزخ[!».
1. اخلاص (112) آيه 3.
2. شورى (42) آيه 11.
3. در اين عبارات عناياتى است، از جمله اينكه: «القائلون» مُحَلّى به الف و لام است، و ديگر آنكه «القائلون» فرمودند نه «المادحون»، چون اگر كسى به مدح يا هيأت مدح او نرسد، همه آنچه بگويند در شأن او، قائلاند نه مادح; و اين جمله مضمون همان مطلبى را مىفهماند كه كلام رسول خدا(صلى الله عليه وآله)مىفهماند: «لاأُحصى ثَناءً عَلَيكَ أَنتَ كَما أَثنَيتَ عَلى نَفسِكَ». جمله «لا يحصي نعماءه العادّون» مؤيّد است به آيه (وَ إِن تَعُدوا نِعَمتَ الله لاتُحصوها)، و جمله «ولايؤدّي حقّه المجتهدون» با اين كلام مروى از پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله)«ماعَرَفناكَ حَقّ مَعرِفَتِكَ، وَما عَبَدناكَ حَقّ عِبادَتِكَ» به يك معنى رجوع مىنمايند.
4. فرق است بين آنكه گفته شود كمالاتش متناهى نيست با اينكه گفته شود كمالاتش نامتناهى است. اگرچه هر دو يك معنى را افاده مىكنند امّا در نفى تناهى از كمالاتش كه عين نامتناهى بودن است متناهى تصوّر مىشود ولى در اثبات نامتناهى بودن نامتناهى جز به وجه به كُنه متصوّر نمىگردد.
5. جمعه (62) آيه 1.
6. اسراء (17) آيه 44.
7. نور (24) آيه 41.
8. ص (38) آيه 27.