|
دریغا دریغا از این زنـدگانی
نپاید در آن کس به ناز و به نعمت
دریغا از آن نونهال برومند
دریغا از آن روی و آن خلق نیکو
سرا پا وقار و کمال و شرافت
به نور ولایت دلی داشت روشن
مرا مجتبی روح و نور بصر بود
برفت از برم سوی گلزار جنت
مرا آرزو بود بعد از وفاتم
ايا سرو قد گلستان عمرم
پسر بود و نخل امید پدر بود
ز عاشوریان و ز خیل حسینی
بماندم من و فتنه و رنج دوران
غم هجرت ای نور چشم رشیدم
امیدم که از بحر غفران و رحمت
|
|
از این زندگانیّ و این دار فانی
نماند کسی اندر آن جاودانی
از آن عقل و آگاهی و پاک جانی
و از آن درفشانی و شیرین زبانی
همه لطف بود و همه مهربانی
گلی بود در بوستان معانی
بود سخت بی او به من زندگانی
به فصل بهار و بهار جوانی
بخواند به روحم ز سبع المثانی
ز حال پدر بعد رفتن چه داني؟
مَثَل بود در فهم و در کاردانی
جوانان بیدار صاحب زمانی
گرفتی تو در کوی حق آشیانی
غمی هست جانکاه اما نهانی
دهندت ز الطاف حق مژدگانی
|